حافظ

غزل شمارهٔ 31 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

شرح 1.آن شب قدری که زاهدان خلوت نشین از کرامت های آن سخن گفته اند امشب است؛ خداوندا، این نیک بختی که به ما رو کرده است از کدام ستاره است. 2.برای اینکه کمتر دست مردم فرومایه به گیسوی تو برسد؛هر دلی در حلقه ای به گفتن یارب یارب مشغول است. 3.مفتون زیبایی فرورفتگی چانه…

حافظ

غزل شمارهٔ 47 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

(۱) کسی که راه میکده را یاد گرفت، در زدن و سر زدن به جاهای دیگر را کاری بیهوده می‌داند. (۲) آنکه پایش به راه میخانه باز شده، به برکت جام می به رفتار ناشایست خانقاهیان پی می‌برد. (۳) زمانه تاج و کلاه رندی را جز به آنهایی که سربلندی و عزت را در داشتن…

حافظ

غزل شمارهٔ 63 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

(۱) با اینکه کسی روی تو را ندیده، هزاران نگهبان و مراقب داری و در حالی که هنوز چون غنچه نشکفته می‌مانی صدها بلبل عاشق گرد تو می‌گردند. (۲) آمدن من به کوی و برزن تو چندان شگفتی ندارد، هزاران آواره چون من در این دیار گرد آمده‌اند. (۳) هرچند از تو دورم که خدا…

حافظ

غزل شمارهٔ 79 کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت

(۱) اکنون که از طرف باغ و بوستان نسیمی مانند باد بهشتی در حال وزیدن است، کار من نوشیدن شراب شادی‌آور و معاشرت با زیباروی چون حور بهشتی است. (۲) امروز چرا گدا ادعای پادشاهی نکند که (برای او) سایه ابر چون خرگاه سلطنتی و لب کشتزار به مانند بزمگاه شاهی است. (۳) دراین ماه…

حافظ

غزل شمارهٔ 95 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

(۱) پیوسته بوی خوش گیسوان تا بدارت مرا مست و شاداب نگهداشت و باده چشم جادویی‌ات مرا خراب نگه می‌دارد. (۲) بعد ازمدتها صبر و انتظار آیا می‌توان شبی شمع خاموش چشم خود را در محراب ابروان تو روشن کنیم. (۳) بدان سبب سیاهی مردمک چشم را گرامی می‌دارم که شبیه نقش خال سیاه چهره‌‌توست.…

حافظ

غزل شمارهٔ 111عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

تعبیر : هر کسی که شما را برای اولین بار می بیند پی خوش قلبی و ساده دلی شما می برد. چون باطنی خوب دارید فکر می کنید همه مثل شما می باشند. پس مواظب باشید از شما سوئ استفاده نکنند، کمی زرنگتر باشید. خوددار باشید. برای هر کسی دلسوزی نکنید که هر کسی شایسته…

حافظ

غزل شمارهٔ 32 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

شرح (۱) آنگاه که دست توانای آفریدگار تصویر ابروان گشاده تو را برچهره‌ات می‌نشانید، گشایش کار مرا هم در اختیار اشارات دلبرانه آن ابروان قرار داد. (۲) و درآن که دست زمانه با شال زرکشی که بر روی قبای تو می‌پیچید کمر تو را می‌بست هزاران اندام سرو مانند را در چمن روزگار به خاک…

حافظ

غزل شمارهٔ 48 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

(۱) صوفی (هم) از برکت وجود می به راز درونی و سر نهانی دست یافت. ارزش گوهر وجود هرکس را می‌توان بامحک شراب لعل فام دریافت. (۲) تنها بلبل سسحری قابلیت درک شناخت گلهای باغ را دارد و این طور نیست که هرکس برگی از کتابی را خواند آگاه به تمام معانی و دانستنی‌ها شود.…

حافظ

غزل شمارهٔ 64 اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست

(۱) هرچند زبانم خاموش و اظهار فضل و هنر در حضور دوست برخلاف رسم ادب است اما زبان عربی من روان و برآن مسلط هستم. (۲) (زمانه‌یی است که) پری زیباروی چهره خود را پوشیده و دیو زشت‌منظر در حال ناز و کرشمه است و عقل حیران و سرگردان می‌شود که این دیگر چه نوع…

حافظ

غزل شمارهٔ 80 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

(۱) ای زاهد پاک سرشت!! بدیها و بدنامیهای رندان را برملا و آنها را شماتت مکن که گناه دیگران را به پای تو نمی‌نویسند. (۲) من اگر بدم یا نیکم، تو در خود بنگر و خویشتن را نگهدار که آخر سر، هرکسی کشته خود را درو خواهد کرد. (۳) مردمان، چه هشیار چه مست در…